شهید مرحمت بالازاده کمتر در گرمی می‌ماند، می‌خواست پل ارتباطی برای رفتن به جبهه ایجاد بکند، در ستاد خیلی فعال بود، به او موتور هم داده بودند، به روستاها می‌رفت و تبلیغ می‌کرد و در زمینه پخش پوسترهای تبلیغاتی و تبلیغ و اعلام زمان اعزام به جبهه یا اینکه در فلان روز فرمانده سپاه سخنرانی خواهد کرد یا اینکه مسئول ستاد می‌آید و سخنرانی خواهد کرد، فعالیت می نمود. در روستاهای اطراف گرمی و منطقه خودش –انگوت– اصلا همه او را به اسم می‌شناختند. باور نمی‌کنم در یک پایگاه یا یک روستا او را نشناسند و یا او به آنجا نرفته باشد.

شهید مرحمت بالازاده

چون جثه شهید بسیار کوچک بود و نمی‌توانست موتور سواری بکند با یکی از دوستانش می‌آمد، وقتی می‌خواست بایستد، سر و صدا به راه می‌انداخت و می‌گفت که من را بگیرید تا از موتور پیاده بشوم. در اوایل موتور روسی داده بودند و با آن موتور پایش به زمین نمی‌رسید اما با کاوازاکی کمی راحت تر بود. موتور روسی برایش خیلی بزرگ بود. در حال حرکت می‌توانست موتور را هدایت بکند اما برای ایستادن، موتور را به بعضی جاها که پله مانند بود، می‌برد تا راحت تر پیاده شود.